مارال همه زندگیم

niniweblog.com

 همیشه خدا با ماست

niniweblog.com

هر کجا لرزيدي

از سفر ترسيدي

تو بگو از ته دل:

من خدا را دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آذر 1393ساعت 8:42  توسط مامانی 

 


چند تا عکس زیبا

 

+ نوشته شده در  يکشنبه 21 خرداد 1396ساعت 14:28  توسط مامانی 

 


چند تا خاطره قاب شده به شکل تصویر از سفرمون
 
خانومی حدودا یه سالی هست که عمو  محسن و خانواده اش ساکن شهر مادری زنعمو عارفه یعنی رامسر هستن.
و ما همش تو این مدت می خواستیم یه سفری به رامسر داشته باشیم  و از نزدیک هم جویای حالشون باشیم و هم اینکه خودمون یه آب و هوایی عوض کنیم ولی مشکل مرخصی بابا حل نمی شد.  به همین خاطر این چند روز تعطیلی رو فرصتی خوب بود تا این برنامه رو اجرا کنیم . و همه یهویی جور شد برای سفر 4 روزه ما .
ما صبح 5 شنبه مورخ 11 خرداد 96 راهی شدیم . توی مسیر از اینکه مسیر چقدر دور هست بی تابی می کردی و انواع سئوالات رو با ادبیات مختلف هول اینکه کی می رسیم رو از ما می پرسیدی. ولی خدا رو شکر تونستیم با جذابیاتهای جاده و چندتا بازی کوچولو (فکری) این بی تابی شما رو کم کنیم.
حدوداس ساعت 5 بود که رسیدیم رامسر و سر یکی از 4 راهها که ازقبل میشناختیم عمو محسن اومد استقبالمون و از اونجا به همراه عمو راهی خونشون  شدیم.
دم در خونه زن عمو عارفه و آنیسا خوشگله که بغلش بود منتظر ما بودن و اومده بودن استقبال .
وای که این وروجک چه خوردنی شده بود. اون روز دقیقا آنیسا جون 4 ماه و 20 روزش تموم میشد  ولی اصلا غریبگی نکرد و خیلی زود با هممون دوست شد  و دلبردانش رو شروع کرد. خیلی دوستش داریم . شما هم که خیلی دوستش داری همش می خواستی بغلش بگیری که  ترجیح دادیم رو پاهات نگرش داریم تا تو باهاش کمی بازی کنی.
روز اول به همراه عمو کل رامسر رو یه دوری زدیم وعمو تو ماشین از کارهایی که تو این چند وقته انجام داده بود توضیحاتی اد و حتی برد از نزدیک هم دیدم پیشرفت کاریش خوب بود. و آرزو می کنیم همش تو زندگیشون موفقیت داشته باشن.
و اما روز دوم که مهمون خونه ییلاقی مامان عارفه جون تو جواهرده بودیم و کلی اونجا بهمون خوش گذشت و واقعا خیلی زحمت کشیدن خانواده مهربون زن عمو .
روز سوم و چهارم عمو و زن عمو واقعا سنگ تموم گذاشتن و با ما راهی شدن و چند از جنگلهای زیبای اطراف رامسر رو گشتیم و یه شب هم رفتیم ساحل  و خیلی  خیلی خوش گذشت .
و چه لذتی بردیم از اون همه آرامش  .
 
و اما هوای برگشتن واقعا اذیت می کرد و شما خانومی از ما بیشتر که برای اینکه دلگیر نشی بهت قول دادم برگشتنی بریم کمی کنار ساحل و شما دل سیر با آب دریا بازی کنی.
از عمو اینا خداحافظی کردیم و راهی تبریز شدیم ، نزدیکی های لاهیجان رفتیم کنار ساحل و شما هم تا میشد با آب بازی کردی . و مجدد راه تبریز رو پیش گرفتیم و عصر روز 2 شنبه 15 خرداد 96 رسیدیم تبریز .
 
ممنون از بابایی ممنون از عمو و زن عمو  و آنیسای جون که این چند روز واقعا زحمت دادیم بهشون .
 
و بازم خدایا ممنون که حواست به ما هست.
+ نوشته شده در  يکشنبه 21 خرداد 1396ساعت 13:38  توسط مامانی 

 


مارال و فعالیتهاش

 

 

 


خانم کریمی عزیر و مدیر مهربون با کل بچه های کلاسشون

 

 

 

 


مارال و فعالیتهاشون

 

 

 

 


جشن الفبا

 

 

 

 


جشن پایانی دوره پیش دبستانی مارال خانومی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد 1396ساعت 12:29  توسط مامانی 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد 1396ساعت 11:50  توسط مامانی 

سلام به روی ماهت

خانومم جونم برات بگه توی تابستان گذشته البته اوایلش از طرف مهدکودک (مهد راه امین ) ما و همه خانواده های همکلاسیات از طرف آقای دکتر رحیمی روانشناس و مشاور تربیتی مهدتون به جلسه دعوت شدیم . توی اون جلسه در رابطه با نحوه تربیتی ما تستهایی انجام شد . و بعد از نتیجه تستها توضیحاتی هم ارائه دادند که نتیجه گرفتیم برای تربیت صحیح بایستی تیپ شخصیتی شما رو او بدونیم .

و اینطوری شد که ما داوطلبانه خواستار برگزاری کلاسهای mbti  برای والدین توی همون مهد شدیم. و این ماجرا بعد از یک ماه اتفاق افتاد که همراه ما عمو احمد و خاله پریسا هم شرکت کردند.

خیلی کلاس پر محتوا و خوبی بود . هم از خودمون شناخت پیدا کریم و از شما خانومی گل . که امیدوارم بتونیم توی همه مسائل تربیتی شما این جوانب را رعایت کنیم.

ما متوجه شدیم که

مامان خانواده یعنی من  دارای تیپ شخصیتی درونگرا ، حسی، احساسی  ، نامنظم هستم.

و بابای خانواده دارای تیپ شخصیتی برونگرا ، حسی ، احساسی ، منظم هستش

و دخترگلمون مارال خانومی هم دارای تیپ شخصیتی  برونگرا ، شهودی ، احساسی ، نامنظم هستش.

و اینجوریاست که خانومم شما سئوالاتی مثل خدا کیست و غیره رو مطرح می کنین چون تیپ شهودی شما مجبورتون می کنه تخیل و فکر کردن به چنین مضمون هایی. و یا اینجوریاست که شما از این که تو خونه تنها باشیم یا تنهایی بریم بیرون و اینا و... زیاد خوشت نمیاد و همش میخوای بیرون خونه با جمع دوستان و فامیل ویا توی خونمون حتما مهمونی داشته باشیم. چون برونگرایی شما به اینجور بودن وادار میکنه.

ویا اینجوریاست که اسباب بازی رو میریزی رو زمین ولی برا جمع کردنش حال نداری یا تایم نود آماده میشی برا کاری چون تیپ نامنظمی رو با خودت داری  و یا اگه از پیر شدن بابایی و من در آینده بسیار دلگیر میشی چون خانومم تیپ شخصیتی احساسی رو هم داری .

والبته یاد گرفتیم به جای اینکه مجبور به تغییرت کنیم بایستی باهاش سازش اصولی داشته باشیم . چون قابل تغییر نیست و اگر مجبوری به کاری وادار بشی که دور از تیپ شخصیتی شماست حتما حس خوب بودن رو ازت گرفتیم و همیشه ناراضی از تمامی موقعیت هایت خواهی بود.

 

این جملات خلاصه خلاصه 10 جلسه کلاس 2 ساعته بود که برات نوشتم .

خیلی چیزا یاد گرفتیم و امیدوارم در هیچ مقطعی از زندگی این آموخته ها را از یاد نبریم.

+ نوشته شده در  يکشنبه 2 آبان 1395ساعت 13:00  توسط مامانی 
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد

0.047109842300415