مارال زارعیمارال زارعی، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

مارال همه زندگیم

تیپ شخصیتی خانوادگی مون

سلام به روی ماهت خانومم جونم برات بگه توی تابستان گذشته البته اوایلش از طرف مهدکودک (مهد راه امین ) ما و همه خانواده های همکلاسیات از طرف آقای دکتر رحیمی روانشناس و مشاور تربیتی مهدتون به جلسه دعوت شدیم . توی اون جلسه در رابطه با نحوه تربیتی ما تستهایی انجام شد . و بعد از نتیجه تستها توضیحاتی هم ارائه دادند که نتیجه گرفتیم برای تربیت صحیح بایستی تیپ شخصیتی شما رو او بدونیم . و اینطوری شد که ما داوطلبانه خواستار برگزاری کلاسهای mbti  برای والدین توی همون مهد شدیم. و این ماجرا بعد از یک ماه اتفاق افتاد که همراه ما عمو احمد و خاله پریسا هم شرکت کردند. خیلی کلاس پر محتوا و خوبی بود . هم از خودمون شناخت پیدا کریم و از شما خانومی گل ...
2 آبان 1395

خدا كيست؟

اين روزا هر از گاهي كه كار هاي خوب ميكني بهت مي گم خدا دخترهاي خوب رو خيلي دوست داره و شما هم كه خوب بودي حتما تو رو هم دوست داره. يا اينكه حرف نداشتن داداش يا خراهر ميشه بهت مي گم اينقدر بايد دختر خوبي باشي و مهربون كه خدا هم برات خواهر يا بردار هديه بده.  و از اين قبيل حرفها ...... اين شد كه همش مي پرسي خدا چيست كيست كجاست ؟ و من واقعا عاجز در پاسخي كه بتونه قانعت بكنه بودم .  تا اينكه نوشته هاي سهراب سپهري رو خوندم . و من هم سعي ميكنم خدا رو به اون شكل برات معرفي كنم . فكر ميكنم بهترين تعريف رو داشتند. خدا، چیست؟کیست؟کجاست؟ خدا در دستیست که به یاری میگیری، درقلبیست که شاد میکنی، درلبخندیست که به لب مین...
4 خرداد 1394

عجب کلکیه این بابایی ...

دخترم امسال روز زن و روز مادر رو تجربه ای داشتم که برام ناب بود. یک هفته مونده به روز زن عمو احمد بهم گفت که می خواد برا خاله پری ساعتی بخره  ولی از طرفی هم می خواد سوپرایز ش کنه.  برا این کار نقشه ای هم کشیده بود و اون اینطوری بود که من به پری بگم که می خوام برا خودم ساعت بخرم و ازش بخوام که با من بیاد تا توی انتخاب به من کمک کنه. که اینطوری ساعت به سلیقه خاله پری خریده میشد و بعد از طرف عمو بهش تقدیم میشد. این بود که اون روز عصر من و شما خانومی و خاله پری رفتیم بیرون بعد کلی گشتن یکی رو انتخاب کردیم و خریدیم. ولی پیش خودم میگفتم آخه خاله پری تازگیها چند تا ساعت خریده چرا عمو بازم میخواد براش ساعت بخره. در ضمن تو...
27 ارديبهشت 1394

امان از دست عمه مصی و عمو محچن

سلام به نازگل مامان  سلام به روی ماهت که واقعا ماهه . دختر گل من خیل وقته که دیگه فرصت سر خاروندن هم واقعا ندارم. از بس اتفاقات قشنگ (خدا رو شکر ) این روزا تو زندگیمون زیاده . عروسی عمو محچن 20 مهر تموم شد با همه قشنگی هاش و خستگی هاش . اما درست یک هفته بعدش عمه مَصی هم بالاخره دلش لرزید و به عمو بهنام بله رو داد. اما چون دو سه روز بیشتر به آغاز ماه محرم نمونده بود دیگه هیچ مراسمی به جز دو سه جلسه مهمونی کوچولو جهت آشنایی هر چه بیشتر دو خانواده با یکدیگر برپا شد . لا به لای این مراسم های کوچولو چند مهمونی بزرگ  ( مهمونی پاگشا) هم به افتخار عمو محچن و زن عمو عارفه به اتفاق خانواده و فامیل های نزدیک عارفه جون بر پا شد....
14 دی 1393

مُحچن عمو هم داماد شد.

خانومی دو هفته اینا میشه که سر گرم صور , سات عروسی محسن عمو یا به قول شما مُحچِن عمو هستیم  زن عمو عارفه اهل رامسرن که برا تمامی مراسما باید راهی یک سفر چند روزه بشیم و خودمونو برسونیم به عروسی ، واین باعث شده این روزا هم مسافرتهای کوتاه مدت داشته باشیم و هم عروسی داشته باشیم. و این وسط کلی خوش به حالمون میشه. و برا شما خانومی هم که دیگه کلی خوش میگذره. انشالله که خوشبخت باشن. و ما هم خوشحال از این موضوع.
7 مهر 1393

خدایا شکرت

گل مامانی  مژده مژده که استرس های هر روزمون تموم شد . هم دلم گریه می خواد هم خنده . عزیز دل مامان ،کار بابایی مشکلش حل شد و انتقالیش حل شد. و دیگه از این به بعد نزدیک ماست. از این به بعد بابایی هر روز برا رسیدن به محل کارش مسافتهای طولانی رو طی نمیکنه . هر روز دیگه خیلی زود از خواب پا نمیشه . تو دل مامانی بعد این به جای آشوب و استرس آرامش میشینه. این مژده رو خود بابایی همین الان بهم داد .خدایا  هزار هزار مرتبه شکرت .بازم ممنون که همیشه با ما هستی . با آرزوی قبولی دعاهای همه برا رسیدن به آرزوهاشون. ...
9 شهريور 1393

روزایی که رفت و برات ثبت نشد ...

مامانی سلام .خیلی وقته که اینجا سر نزدم. خودمم ناراحت بودم از این موضوع . ولی دست نوشتن نداشتم. می اومدم سر کامپیوتر ولی میدیم نمی تونم،کلمات و ادبیات فارسی یاریم نمی کردن. الانم خیلی خلاصه می خوام برات بنویسم  که چه اتفاقاتی رخ دادن.  الان یک ماه ونیمه که خونمونو عوض کردیم .  این خونه خیلی برامون خوب اومد . نمی دونم دلیلش چیه ولی اینجا خیلی آرومم. برا شما هم که از خیلی جهات بهتر شده هم بزرگه راحت میتونی بازی کنی . هم اینکه بالکن و حیاتشو خیلی دوست داری. راستی مامانی حدود 2 هفته هست که میری کلاس ژیمناستیک . تا میتونی اونجا خودتو خسته میکنی. به حدی که الان شبها خیلی وقتها 11 اینا میخوابی دیگه. ولی با این همه...
21 مرداد 1393

از آغاز سال 93 تا به حال

دخمل خوشگل من مارال خانومی سال 93 شروع شد و خاطراتی رو تا کنون از خود به جا گذاشته.  این خاطرات چه خوب چه بد ، بازیگراشون خود ماها بودیمف به کارگردانی روزگار . بگذریم اولین خاطره از روزای اول سال اینکه تبریز رو  سوم فروردین به قصد یزد ترک کردیم و اولین مقصد تهران خونه مادرشوهر خاله پریسا بود که از اینجا با تمام وجود از زحمات اون روزا واقعا تشکر میکنم. و روز 4 فروردین به همراه خاله و عمو احمد از تهران راهی جاده یزد شدیم. وای که این جاده چقدر خسته کننده بود . نه درختی نه چمنی نه کوهی صاف صاف برو که برسی. شبش رسیدیم و توی هتل سروش اتاق گرفتیم و بعد هم هتل ترمه یزد تونستیم برا 2 روز آخر سفر اتاق بگیریم. و از زبان شما ...
15 ارديبهشت 1393

شب یلدا

مارال جونی بازم سلام . امسال هوای تبریز خیلی سرده گاهی از ساعات روز به منفی 19 درجه هم می رسه. ولی خوب دلامون به هوای داشتن همدیگه گرمه گرمه . این 4 امین زمستون  شب و یلدایی که باهمیم . ولی خوب امسال به یمن یلدا ، کلی مهمون بودیم . از روز 5 شنبه مهمونیامون شروع شد که رفتیم خونه خاله رقی ، آتی نونی. اونجا کلی به همه مون خوش گذشت. که دست شون درد نکنه . فرداش که جمعه و روز تعطیل بود صبحونه رو با پسا خاله اینا  باهم نوش جان کردیم و شام رو برا مراسم یلدا رفتیم خونه حاجی آبا اینا . همه بودن دایی ها و خاله ها . خیلی خیلی خوش گذشت  . مخصوصا به شما خانومی که دل سیر با المان و ایلیا جون کلی بازی کردین. و اما شنبه یعنی شب یلدای ...
1 دی 1392